يكشنبه، ۱۱ شهريور ۱۳۵۹۰

ببينم می‌توانم برگردم؟

خيلی زمان گذشته است و من چيزی در وب‌لاگم ننوشته ام. خوب است که اينجا فيلْ+تِر است و بازديد کننده‌ی زيادی ندارد، مگرنه بسيار بدتر می‌شد.

پيشامدهای زيادی را پشتِ سر گذاشته ام. خوب و کمی بد. ديوانگی‌هايی که مايه خنده و شادی می‌شوند. گاهی می‌انديشم که زندگی چه بيهوده است و گاهی براستی از هر نفسی که می‌کشم، از اينکه می‌توانم در اين جهان زندگی کنم در پوست خود نمی‌گنجم. آدمی است ديگر!

بنا به برخی رويکردها بنا دارم که دور و ورِ نوشته‌های سياسی نچرخم. زمانی که می‌بينی همه تنها غر می‌زنند و غر می‌زنند و سپس درمی‌يابی که خود تو هم يکی از همان‌ها هستی؛ کسی که هيچ کاری نمی‌کند و تنها از روی ناتوانی بد و بيراه می‌گويد. شايد.

تا زمانی که نگرانِ اندازه‌ی نان و قيمتِ فلان چيز و يا دفتر و کتابِ حکومتی هستيم، زندگی همين است. از آن لذت ببريم. بويژه که با صد ليتر سهميه‌ی بنزينِ کوپنی آن هم به گونه‌ی نوين، بايد بيشتر خوشحال باشيم. تنها نبايد زياد جفتک پرانی کنيم، نکند همين کاه و يونجه را قطع کنند!

سايه شومِ جنگ هم بی خيال...

Post a comment