پنجشنبه، ۶ مهر ۱۳۵۸۹
دو سه خط همين جوری
داشتم چيزي پيرامونِ يک ويژگیِ بلاگر مینوشتم که بهتر ديدم يکي دو روزِ ديگر آن را به پايان ببرم و اينجا بگذارم. چون دارم روی يک چيزي همانند، که ام تی هم دارد کار میکنم.
اکنون نمیدانم دربارهی چی بنويسم؟ بنا هم گذاشته ام که دست کم روزي يک نوشته در وبلاگم بگذارم. هرچی شد شد. برای همين هست که میبيند اين چند روزه چرند و پرند زياد نوشته ام. اين کمک میکند کم کم دوباره دستم توی نوشتن يا تايپيدن راه بيافتد.
ديدم بيشترِ وبلاگها دربارهی خانمِ انوشه انصاری نوشته اند. من نتوانستم چيزي بنويسم و يا نياز نديدم. فردا هم که ايشان به زمينِ خوشگلِ خودمان بر میگردند. گرچه دوست داشتم دربارهی پرچمِ ايران و اجازه ندادن به وی برای داشتنِ پرچمِ کشورمان بر روی لباسشان بنويسم. من با اين کار هم رای هستم. راستش از ديدِ من ايشان به عنوان يک ايراني به فضا نرفتند. نه مردمِ ايران و نه حکومت هم در اين رويدادِ بزرگ هيچ نقشی نداشتيم. همهاش به خودِ خانم انصاری و توانايی ايشان در بهره گيری از ابزارها و امکانهای کشورِ آمريکا بر میگردد.
يک نوشته از پيشگفتارِ کتابي هست که میخواستم برای اين چند روز که يادوارهی جنگ است اينجا بگذارم. نشد که آن را بازبينی کنم و بفرستم. پيرامونِ نقشِ تاريخی و فرهنگی ايران و اين خائنهايی که در آذربايجان و خوزستان، خواستارِ تکه تکه کردن ايران هستند است.