سه شنبه، ۲۱ تير ۱۳۵۸۸

روزانه

چندی است که نمی‌توانم اينجا را به روز بکنم.

جدا از گرفتاری و نداشتن دسترسیِ هميشگی به اينترنت، گاهی هست که گرچه می‌خواهم چيزی بنويسم، بنا به اينکه دوست دارم کمتر چيزِ پيش‌پا افتاده‌ای در وب‌لاگم بگذارم يا بنويسم، از نوشتن دست بر می‌دارم. برای همين هم نتوانستم خواستم را که در آغاز بهار نوشته بودم، به انجام برسانم و می‌بينيد فاصله‌ی نوشته‌ها بسيار زياد است - گاه بيش از يک ماه.

برای همين يک بخش «روزانه» هم در وب‌لاگم درست کردم که هرگاه خواستم چيزی بنويسم - هر چرند و پرندی دلم خواست و بدون نگرانی از درست و نادرست بودن آن - اينکار را انجام بدهم.

تا ببينم نتيجه دارد يا نه!

شنبه، ۲۵ تير ۱۳۵۸۸

خواندن، نوشتن

با همه‌ی اينکه به اندازه‌ی زيادی هم زمان دارم، هر روز نمی‌توانم جز چند جا را در روی اينترنت بخوانم. اين «چند جا» در بهترين روزها درست است و راستش در بيشتر زمان‌ها دو سه جا را بيشتر نمی‌توانم بخوانم. اگر همه يک نوشته‌ای ناچارم کند و يا دلم بخواهد برای آن پيامی بگذارم و ديدگاهم را بنويسم، بايد زمان زيادی را هم برای آن بکار ببرم. زمانی که با همه‌ی زيادی، هيچ نيست. قطره آبی در برابر گرمای خورشيد: بايد پيام‌های ديگر را بخوانم تا ببينم ديگران چه نوشته‌اند. بايد اگر در اين ميان به جای ديگری پيوند داده شده است، آن را هم بخوانم و يا ببينم. همه‌ی اينها زمان‌بر است و با اين سانسورِ مسخره‌ای که هست، گاه خيلی خسته کننده می‌شود. از ناراحتی و خشمِ از بانيانِ نادانِ اين فيلْ+تِرها نيازی نيست بنويسم. پس از نوشتن پيام بايد يک بار ديگر انديشيد که آيا دکمه‌ی پست يا فرستادن را فشار داده يا نه.

اکنون با توجه به اينکه می‌بينم برخی بزرگواران، بسياری جاها را می‌خوانند و پيام می‌گذارند، هر روز وب‌لاگ خود را بروز می‌کنند و چند جا هم کار می‌کنند، در سفر هستند و به اين همايش و آن کنگره می روند، نوشته‌های فرنگی ها را می‌خوانند (کاری که برای من يکی با توجه به نوشته، سادگی و سختی آن و شمار واژگان از دو سه برابر تا چند برابرِ يک نوشته به زبان شيرين خودمان زمان‌بر است) و از آنها در نوشته‌های خود بهره می‌برند، براستی در انديشه‌ام انگشت به دهان می‌مانم که من چه اندازه کند هستم.

شايد بنا بگذارم يک هفته‌ای را کمابيش چنين پرتکاپو باشم تا ببينم می‌توانم يا نه!

پنجشنبه، ۱۳ امرداد ۱۳۵۸۸

...

چيزهای زيادی برای نوشتن هست. گرچه پرداختن به يکی از آنها چندان ساده نيست.

آره! هنوز درگير نوشتن و ننوشتن و اين تنبلیِ خودم هستم. يک زمان‌هايی هست که می‌بينی بی دانشی هم بد دردی است. همانند دانستن. زمانی که نمی‌توانی آنچه را که می‌خواهی درست بازگو کنی، واژگانی را که بايد، نمی‌يابی. زمان‌هايی است که سخت نگران هستی؛ نگرانِ آينده‌ی خودت، کشورت، کشوری که سخت بدان عشق می‌ورزی و هيچ کاری برايش انجام نداده و نمی‌دهی. آخ. ميهنِ من. جز در انديشه‌ام و گاه سخنم نتوانسته‌ام گونه‌ی ديگری دوست‌داشتنم را نشانت بدهم. تويی که برترينی و چنين گرفتارِ نامردمیِ ما شده‌ای. کجايند مهرورزانت و پرورندگانت؟ کجايند آنان که جز برای رايزنی برای آبادانی و پاسداشتِ تو گرد هم نمی‌آمدند؟ کجاست روزگارِ پايکوبی و دست‌افشانی؟ روزهایِ شاد، روزهایِ لبريز از مهر و دوستی. آن مردمی که چنان فرهنگی را که سر آمد و فخرِ مردمی است به بار آوردند، فرهنگی که جهان از آن بارور شد، کجا رفتند؟ اين چند صد ساله بر ما چه گذشته است؟

پاسخ‌هايی است، راه‌هايی هم، با اين همه توانايی نيست، چرا که خواستِ راستين برای جنبش نيست.

چهارشنبه، ۲۳ شهريور ۱۳۵۸۸

ويرانگرانی که سلاحشان سخن است!

پس از خواندن نوشته‌های ف.م.سخن، بنا داشتم در چند روز آينده (که اين روزها است) پيرامونِ آب‌گيری سد سيوند و کوشش پيگيرانه‌ای که در نابود ساختن و به يغما بردن نشانه‌‌های فرهنگ و تمدن گذشته و کنون ايران می‌شود، چيزی بنويسم. می‌خواستم بنويسم که اين موضوع را باز فراموش نکنيم. که اين چيز ساده‌ای نيست. اينجا سخن بر سر هخامنشيان و پاسارگادِ تنها نيست. سخن بر سر نشانه‌های چندهزار ساله نيست. سخن بر سر خشکاند و پوساندن ريشه‌ی فرهنگ و تمدن ايران است. سوزاندن شناسنامه‌ای است که المثنی ندارد.

با اين همه هنگامی که دو سه نوشته‌ی پيشين سيبستان را پيرامونِ سخنانِ استاد دانشگاهی که بايد پاسدار و پروراننده‌ی فرهنگ و تمدن کشورمان باشد خواندم، ديدم بهتر است درباره‌ی آن بنويسم.

خوشبختانه جناب جامی به خوبی به اين موضوع پرداخته‌اند. به ويژه دو نکته‌ای را که در هنگام خواندن سخنان آقای ملکيان به انديشه‌ام رسيده بود، ديدم ايشان بسيار بهتر بازگو کرده‌اند. تنها درباره‌ی سرزمين‌هايی که آمريکايی‌ها آسيای ميانه ناميده‌اند و جزو ايران بودن آنها دانسته‌ی من با ايشان همسان نيست.

[سرزمين‌های فرارود و خوارزم کمابيش در زمان فتحعلی‌شاه (پيرامونِ جدايی افغانستان) و پس از آن از پيکر ايران جدا شدند. حاکمان آن سرزمين‌ها به گونه‌ای تحت فرمان شاهِ ايران بودند و تا اندازه‌‌ای خودمختاری داشتند. خراج‌گزار ايران بودند و تا جايی که يادم است و خوانده‌ام يا سکه به نام شاه ايران می‌زدند و يا خطبه به نام وی می‌خواندند. پس از دست‌اندازی‌های روس‌ها و گردن‌کشی برخی حاکمان به تحريک روس‌ها، عباس ميرزا به آن جا رفت و حکمران سرخس را دوباره مطيع ساخت. سپس به سوی قندهار راه افتاد تا حاکم‌ها و خان‌هايی را که انگليسی‌ها خريده و تحريک کرده بودند گوشمالی بدهد که در راه بيمار شد و درگذشت. انگليسی در همان زمان با روس‌ها در لندن وارد معامله شدند و مرزی مابين افغانستان و ايران برگزيدند. پس از آن را هم درست يادم نيست و هرچند گشتم نوشته‌ای را که پيرامون اين موضوع بود نيافتم، تنها می‌دانم که در پی قراردادی به نام آخال سرزمين‌های فرارود و خوارزم و پيرامون آنها (که در برگيرنده‌ بخشی از قزاقستان نيز بوده) از ايران جدا شدند. در زمان استالين هم سياستِ جدايی فرهنگی و تاريخی مردم سرزمين‌های ياد شده از ايران پيش گرفته شد که در پی آن بسياری جابجايی‌ها انجام شد و مرزبندی‌های سياسی و غير واقعی انجام گرفت. چنانکه از کره و آن سوی چچن (خود چچن زير نفوذ حوضه‌ی فرهنگی ايران است) مردمانی را به فرارود کوچاندند. سمرقند و بخارا را از پيکر تاجيکستان جدا کردند. مرو را دگرنام کردند و...]

ادامه‌ی «ويرانگرانی که سلاحشان سخن است!»

شنبه، ۲ مهر ۱۳۵۸۸

فيلْ+تِرِ خبرچين

چندی است که تارنمایِ خبرچين هم به شمارِ فيلْ+تِرشدگان پيوسته است. هرچند هيچ سببی برای آن نمی‌توان پيدا کرد و دارنده‌ی خبرچين هم شگفت‌زده و انگشت به دهان مانده است. چنين می‌انديشم فيلْ+تِر شدن هم عالمی دارد که خدا نصيب نکند.

خبرچين را می‌توان در نشانه‌ی تازه‌ی آن خواند.


چيزکی هم در اين باره نوشتم که پاک کردم!

سه شنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۵۸۹

قندِ تُرکی

نيک‌آهنگ در وب‌لاگش به نوشته‌ای پيوند داده بود. نامِ نوشته «صورت مسئله آذربايجان؟ / حل مسئله آذربايجان؟» است. در نوشته‌ی ياد شده يکی زحمت کشيده و خواسته است مشکلِ آذربايجان و مانا نيستانی را بازخوانی و حل کند.

در اين واکاوی و فسفر سوزانی، ايشان در جايی نوشته اند که: «در راسِ تاريخ، بيش از هر قوم و هر سلسله، قومِ ترك و سلسله‌های ترك بر ايران حكومت كرده بودند.» با توجه به بی سوادی اينجانب، نتوانستم راسِ تاريخ را بيابم و در نتيجه اين قضيه را درست دريابم. گرچه کوشش خود را کردم. با نگرش به نوشته‌ی فرنگی‌ها: ۱ - زمانِ نخستين حکومتِ کشورِ ايران يک چيزی نزديک ۲۵۰۰سالِ پيش است. ۲ - پس از اسلام کمابيش ۲۰۰ سال تازی‌ها بر ايران حکومت کردند، ۳۰۰ سال ايرانی‌ها و ۸۰۰ سال ترک‌ها. ۳ - پيش از اسلام نيز ماد‌ها ۱۰۰ سال، هخامنشيان ۲۲۰ سال، سلوکی‌ها ۸۰ سال، اشکانيان ۴۷۰ سال و ساسانيان ۴۲۰ سال حکومت کردند. توجه کنيد که همه‌ی سال‌ها گرد شده اند. اکنون اگر ماد‌ها را ترک کنيم، زمان حکومت ترک‌ها می‌شود ۹۰۰ سال. ۲۸۰ سال تازی‌ها و يونانی‌ها. ۱۳۲۰ سال می‌ماند که از ۹۰۰ سال بيشتر است. در نتيجه با توجه به نوشته‌ی فرهيخته‌ی ترک، بايد پذيرفت که دست کم يکی از سلسله‌های هخامنشی، اشکانی و يا ساسانی نيز بايد ترک باشند. و چه بسا هر سه.

در جای ديگر هم نوشته اند که: «اگر جانبداری پادشاهان ترك از زبان و ادب فارسی نبود، چه بسا كه امروز چيزی به نام زبان و ادبيات فارسی وجود نداشت، و اگر آنها زبانِ مادریِ قومیِ خود را بر سراسر كشوری كه بر آن سلطنت می‌كردند، تحميل كرده بودند، چه بسا كه امروز ما با زبان و ادبيات تركی سر و كار داشتيم.» چه آدم‌های خوبی. نتيجه‌ی منطقی اين است که ترک‌ها خيلی خوب و با دانش و فرهنگ بوده اند و هرچه درباره‌ی وحشيگری و جنايت آنها نوشته اند دروغِ فارس‌های شونيسم است. بزرگانِ ايرانی و وزيران و کارکنانِ ديوان‌های آنان هم هيچ نقشی در دگرديسی و کمی آدم کردن آنها نداشته اند.

ادامه‌ی «قندِ تُرکی»

پنجشنبه، ۱۲ امرداد ۱۳۵۸۹

سخن بگو تا خود را بشناسانى

سخنِ زير را در وبلاگِ آقای سميرمی خواندم:


در کشتزار جانورکی است که از غايتِ خردگی در نظر نمی‌آيد. چون بانگ می‌کند او را می‌بينند به واسطه بانگ. يعنی خلايق در کشتزارِ دنيا مستغرقند و ذاتِ تو از غايتِ لطف در نظر نمی‌آيد. سخن بگو تا تو را بشناسند. (فيه ما فيه)

دوشنبه، ۲۳ امرداد ۱۳۵۸۹

ف-ی-ل-ت-ر شدگی

گويا وب‌‌لاگِ من ف-ی-ل-ت-ر شده است. چون من چيزی ننوشته ام که مشکل‌ساز باشد، دارم پيگيری می‌کنم ببينم چرا چنين شده است.

برای اينکه شايد مشکل حساسيت به واژه‌ای بوده باشد، برای مدتی همه‌ی نوشته‌ها را غيرِ قابل دسترس می‌کنم تا اين مورد را آزمايش کنم.

چنانچه همچنان وب‌لاگم ف-ی-ل-ت-ر ماند، در کنار اينجا در وب‌لاگِ ديگرم در بلاگ اسپوت هم خواهم نوشت. نشانی آن را در اينجا خواهم گذاشت. بنابراين از دوستان خواهش می‌کنم، يکی دو روز ديگر سر بزنيد.

پنجشنبه، ۹ شهريور ۱۳۵۸۹

دو بيت شعر از حافظ

صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا
ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا
دلم گرفت ز صومعه و خرقه‌ی سالوس
کجاست ديرِ مغان و شرابِ ناب کجا

شنبه، ۱ مهر ۱۳۵۸۹

آغازِ مهر

می‌خواستم هر روز، هر زمان که چيزي برای نوشتن داشتم، بنويسم. درباره‌ی هر چيز و هر کس. آزاد و بدون نگرانی. می‌خواستم يک وب‌لاگِ درست و حسابی داشته باشم. نه يک جايگاهِ خاموشی. می‌خواستم در جهانِ صفر و يک‌ها، به آنچه می‌انديشم – چه درست چه نادرست – رديف‌های صفر و يکي از آنِ خود داشته باشد. با اين همه يک چيز را نخواستم و نداشتم و هنوز هم ندارم: «پشتکار»

امروز آغازِ مهر است. زيبا. نه گرم نه سرد. با بهار که نشد، با پاييز باري ديگر آزمايش می‌کنم، ببينم اين ننوشتنِ من به پايان می‌رسد يا باز بايد پس از چندي بهانه و داستان‌های يک بندي بنويسم که ای وای نشد.

تازه بايد به فيلْ+تِرچی‌های نا-ز-نا-زی (اينها هم خودشان را با اين روشِ فيلْ+تِر‌ کردنِ ماقبلِ تاريخشان درست کرده اند – گرچه به خودشان می‌آيد) نشان داد که گرچه وجودِ نحسِ آنها در اين دور و بر سايه‌ی غم گسترده، شادی هنوز پابرجا است.

سه شنبه، ۴ مهر ۱۳۵۸۹

پايانِ دوران

ديشب که نه، کمی از دو و نيم بامداد گذشته برنامه‌ی «پايانِ دوران» را نگاه کردم. قسمتِ دوم بود. من سری آغازينِ آن را کامل نشد ببينم. گفتارهای جالب و نتيجه‌گيری‌های مسخره‌ای دارد.

من بيشتر از بخشِ مربوط به پيشگويی‌های نوستراداموسِ آن خوشم می‌آيد. يادم هست در بخشي در آن می‌خواهند نشان دهند که پيشگويی نوستراداموس، برای بازگشتِ بزرگی و عظمتِ ايران، به زمانِ کنونی و دست يابی حکومت به فن آوریِ هسته‌ای بر می‌گردد. آن هم از ديدِ راستی‌های چند آتشه‌ی آمريکا!

ادامه‌ی «پايانِ دوران»

چهارشنبه، ۵ مهر ۱۳۵۸۹

قانونِ مردم آزاریِ صدا و سيما

همانگونه که گمان می‌کردم، ديشب برنامه‌ای را که می‌خواستم ببينم نشان ندادند. چيزی که از صدا و سيما می‌توان چشم داشت. خوب بود که در زيرنويسِ اعلامِ برنامه‌ها، ديدم که برنامه‌ی پخشِ آنها دگرگون شده است. مگر نه حسابی سر کار می‌ماندم.

امروز به تارنمای شبکه يک سری زدم. بيشترِ پيوندها کار نمی‌کرد. جدولِ برنامه‌ها پر از خالی بود. هفت روزِ هفته هيچ برنامه‌ای نداشتند. چندين دقيقه هم زمان گرفت تا صفحه‌یِ نخست و زشتِ آن بار شود. اينان از اينترنت، تنها نام و فيلْ+تِر کردن آن را ياد گرفته اند. به راستی پول ما را چگونه حيف و ميل می‌کنند و به قوم و خويش خود می‌دهند تا اينچنين گند کاری‌هايی بکنند.

پنجشنبه، ۶ مهر ۱۳۵۸۹

دو سه خط همين جوری

داشتم چيزي پيرامونِ يک ويژگیِ بلاگر می‌نوشتم که بهتر ديدم يکي دو روزِ ديگر آن را به پايان ببرم و اينجا بگذارم. چون دارم روی يک چيزي همانند، که ام تی هم دارد کار می‌کنم.

اکنون نمی‌دانم درباره‌ی چی بنويسم؟ بنا هم گذاشته ام که دست کم روزي يک نوشته در وبلاگم بگذارم. هرچی شد شد. برای همين هست که می‌بيند اين چند روزه چرند و پرند زياد نوشته ام. اين کمک می‌کند کم کم دوباره دستم توی نوشتن يا تايپيدن راه بيافتد.

ديدم بيشترِ وبلاگ‌ها درباره‌ی خانمِ انوشه انصاری نوشته اند. من نتوانستم چيزي بنويسم و يا نياز نديدم. فردا هم که ايشان به زمينِ خوشگلِ خودمان بر می‌گردند. گرچه دوست داشتم درباره‌ی پرچمِ ايران و اجازه ندادن به وی برای داشتنِ پرچمِ کشورمان بر روی لباس‌شان بنويسم. من با اين کار هم رای هستم. راستش از ديدِ من ايشان به عنوان يک ايراني به فضا نرفتند. نه مردمِ ايران و نه حکومت هم در اين رويدادِ بزرگ هيچ نقشی نداشتيم. همه‌اش به خودِ خانم انصاری و توانايی ايشان در بهره گيری از ابزارها و امکان‌های کشورِ آمريکا بر می‌گردد.

يک نوشته از پيشگفتارِ کتابي هست که می‌خواستم برای اين چند روز که يادواره‌ی جنگ است اينجا بگذارم. نشد که آن را بازبينی کنم و بفرستم. پيرامونِ نقشِ تاريخی و فرهنگی ايران و اين خائن‌هايی که در آذربايجان و خوزستان، خواستارِ تکه تکه کردن ايران هستند است.

سه شنبه، ۱۱ مهر ۱۳۵۸۹

وحدتِ ملی

پنجشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۵۸۹

يک بيت از سنايی

هر کرا دولتست و بُرنايی
تو بدانکس مپيچ که برنَايی

سه شنبه، ۱۸ مهر ۱۳۵۸۹

گفتگو يا ستيز

اين را می‌نويسم تا نوشته باشم. شنبه و دوشنبه هم نشد چيزی بنويسم. باز دارم تنبل می‌شوم.

چند روز است دارم اين گفتگویِ ملکوت و نيلگون (چون زمانه از ام تی بهره می‌برد و به تارنمای آن پيوند نداده و نمی‌دانم آيا نسخه‌ای که برای آن به کار رفته خريداری شده است يا نه، پيوندِ نوشته‌ی نيلگون را نمی‌گذارم. در نوشته‌ی ملکوت پيوند به آن هست. اين هم احتياطِ واجب.) را می‌خوانم. با کوششي زياد. نمی‌دانم چرا برخي‌ها دوست دارند سخنانِ ساده را بپيچانند تا برای دريافتِ آنچه می‌خواهند بگويند نياز به يک ميرزا بنويسِ هم خطِ خودشان پيدا کرد؟

ببينيم انجامِ گفتگو يا کتک کاری پنهان چه خواهد شد. :)

اين هم از امروز.

دوشنبه، ۴ دی ۱۳۵۸۹

شبِ چله

شبِ چله هم آمد و رفت و اين جا همچنان بی هيچ جنبشی در تکاپویِ پر شتابِ اينترنت گوشه‌ای وا مانده است.

اين را همينجوری نوشتم. چيزی را دارم آزمايش می‌کنم.

شنبه، ۷ بهمن ۱۳۵۸۹

اون که رفته اينجاست

با اينکه برنامه‌ای هست که با آن می‌توانم وب‌لاگم را به روز کنم، بيشتر دوست دارم از راهِ خودِ صفحه‌ی ويرايشِ برنامه‌ی «ام تی» اين کار را انجام بدهم. لذتی بسيار زياد دارد.

تا ببينيم اين دريوزگان با اين فيلْ+تِر بازی‌ها چه را می‌خواهند برسانند؟ حماقت‌شان را يا پليدیِ انکار ناشدنی‌شان را...

پنجشنبه، ۳۰ فروردين ۱۳۵۹۰

دو بيت از حافظ

سزدم چو ابر بهمن که برين چمن بگريم
طرب آشيان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

يكشنبه، ۱۱ شهريور ۱۳۵۹۰

ببينم می‌توانم برگردم؟

خيلی زمان گذشته است و من چيزی در وب‌لاگم ننوشته ام. خوب است که اينجا فيلْ+تِر است و بازديد کننده‌ی زيادی ندارد، مگرنه بسيار بدتر می‌شد.

پيشامدهای زيادی را پشتِ سر گذاشته ام. خوب و کمی بد. ديوانگی‌هايی که مايه خنده و شادی می‌شوند. گاهی می‌انديشم که زندگی چه بيهوده است و گاهی براستی از هر نفسی که می‌کشم، از اينکه می‌توانم در اين جهان زندگی کنم در پوست خود نمی‌گنجم. آدمی است ديگر!

بنا به برخی رويکردها بنا دارم که دور و ورِ نوشته‌های سياسی نچرخم. زمانی که می‌بينی همه تنها غر می‌زنند و غر می‌زنند و سپس درمی‌يابی که خود تو هم يکی از همان‌ها هستی؛ کسی که هيچ کاری نمی‌کند و تنها از روی ناتوانی بد و بيراه می‌گويد. شايد.

تا زمانی که نگرانِ اندازه‌ی نان و قيمتِ فلان چيز و يا دفتر و کتابِ حکومتی هستيم، زندگی همين است. از آن لذت ببريم. بويژه که با صد ليتر سهميه‌ی بنزينِ کوپنی آن هم به گونه‌ی نوين، بايد بيشتر خوشحال باشيم. تنها نبايد زياد جفتک پرانی کنيم، نکند همين کاه و يونجه را قطع کنند!

سايه شومِ جنگ هم بی خيال...

سه شنبه، ۳ مهر ۱۳۵۹۰

دوبيت از فردوسی

چنين است رسم سرای سپنج
يکی زو تن آسان و ديگر به رنج
برين و برآن روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد