دوشنبه، ۱۰ مهر ۱۳۵۸۹
شميران و می

مهرگان بر شما فرخند و خجسته باد.
اميد که اين روز همانند گذشته جشن گرفته شود و تا باشد، شادی و خوشی باشد. خواه در آغازِ مهر يا دهمِ مهر که برابر با شانزدهمِ مهر به تاريخِ سالنمای زرتشتي است.
داستانِ زير را از کتابِ سبک شناسی، جلد دوم، نوشتهی شادروان محمد تقی بهار (ملک الشعرا) برگرفته از کتابي با نامِ نوروزنامه* منسوب به خواجه امام ابولفتح عمر بن ابراهيم اخيام (اولخيامي) نيشابوري، که شايستهی اين چند روز ديده ام میآورم.
* کوشش کرده ام تا جايی که میشود، از نگارشِ کتاب پيروی کنم. در نوشتهای جدا، داستان را با نگارشي ديگر و برداشتهای خودم از آن باز میآورم. چرا که به گمانِ من بسيار زيبا و انديشمندانه است.
شميران و می (حکايت اندر معنی پديد آمدنِ شراب)
خيام (؟) در نوروزنامه کشفِ مِی را بيکی از منسوبان جمشيد اسناد داده نويسد:

«اندر معنی پديد آمدن شراب – اندر تواريخ نبشته اند که بهراة پادشاهی بود کامگار و فرمانروا، با گنج و خواستهی بسيار، و لشکري بيشمار، و همهی خراسان در زيرِ فرمانِ او بود، و از خويشانِ جمشيد بود نام او شميران، و اين دزشميران که بهراتست و هنوز برجاست، آبادان او کرده است، او را پسري بود، نام او بادام (مينوی: باذان [آقای بهار در حاشيهی کتاب يادداشت کرده اند: باذان را در خراسان «باذام» گفتهاند.]) سخت دلير و مردانه و بازور بود، و بزرگان پيشِ او، پسرش بادام پيشِ پدر؛ قضا را همائي بيامد و بانگ ميداشت، و برابر تخت پارهای دورتر، بزير آمد و بزمين نشست، شاه شميران نگاه کرد ماري ديد در گردن همای پيچيده و سرش درآويخته، و آهنگ آن ميکرد که همای را بگزد، شاه شميران گفت ای شيرمردان، اين همای را از دست اين مار که برهاند و تيري بصئاب بيندازد؟ – بادام گفت ای ملک کار بنده است، تيري بينداخت چنانک سر مار در زمين بدوخت، و بهمای هيچ گزندی نرسيد همای خلاص يافت و زماني آنجا ميپريد و برفت، قضا را سالِ ديگر همين روز شاه شميران بر منظره نشسته بود، آن همای بيامد و بر سر ايشان ميپريد و پس بر زمين آمد، همانجا که مار را تير زده بود، چيزي از منقار بر زمين نهاد، و بانگي چند بکرد و بپريد، شاه نگاه کرد و آنهمای را بديد، با جماعت گفت پنداری اين همانست (آقای دهخدا: اين هماييست) که ما او را از دست آن مار براهانيديم، و امسال بمکافات آن باز آمده است و ما را تحفه آورده، زيرا که منقار بر زمين ميزند، برويد و بنگريد و آنچ بيابيد بياوريد، دو سه کس برفتند، و بجملگی دو سه دانه ديدند آنجا نهاده، برداشتند و پيشِ تختِ شاه شميران آوردند، شاه بکار (آقای مينوی در حاشيه نوشته اند ظ. نگاه - آقای دهخدا چنين تصحيح کردهاند: بگاز کرد (يعنی دندان زد)) کرد، دانهای سخت ديد، داناآن و زيرکان را بخواند و آن دانها بديشان نمود، و گفت هما اين دانها را بما بتحفه آورده است، چه ميبينيد اندرين، ما را با اين دانها چه ميبايد کردن؟ تفق شدند که اينرا ببايد کِشت و نيک نگاهداشت تا آخرِ سال چه پديدار آيد، پس شاه تخم را بباغبانِ خويش داد و گفت در گوشهای بکار، و گرداگرد او پرچين کن تا چهارپا اندرو راه نيابد، و از مرغان نگاهدار و بهروقت احوال او مرا نمای، پس باغبان همچين کرد، نوروز ماه بود، يکچندي برآمد شاخکي از اين تخمها برجست، باغبان پادشاه را خبر کرد، شاه با بزرگان و داناآن بر سرِ آن نهال شد، گفتند ما چنين شاخ و برگ نديده ايم، و بازگشتند، چون مدتي برآمد شاخهاش بسيار شد، و بلگها پهن گشت، و خوشه خوشه بمثال گاورس (ارزن) ازو در آويخت، باغبان نزديکِ شاه آمد، و گفت در باغ، هيچ درختي از اين خرمتر نيست، شاه دگر باره با دناآن بديدار درخت شد، نهالِ او را ديد درخت شده، و آن خوشها ازو درآويخته، شگفت بماند، گفت صبر بايد کرد تا همهی درختان را بر برسد تا بر ايندرخت چگونه شود، چون خوشه بزرگ کرد، و دانهای غوره بکمال رسيد هم دست بدو نيارستند کرد، تا خريف در آمد، و ميوهها چون سيب و امرود و شفتالو و انار و مانند آن در رسيد، شاه بباغ آمد، درخت انگور ديد چون عروس آراسته، خوشهها بزرگ شده، و از سبزي بسياهی آمده، چون شبه ميتافت، و يک يک دانه از و همی ريخت، همهی داناآن متفق شدند که ميوهی اين درخت اينست، و درختي بکمال رسيده است، و دانه از خوشه ريختن آغاز کرد، و بر آن دليل ميکند که فايدهی اين در آب اينست، آب اين ببايد گرفتند، و خم پر کردن، تا چه ديدار آيد، (ظ. پديدار آيد.) و هيچ کس دانه در دهان نيارست نهادن از آن همی ترسيدند که نبايد که زهر باشد و هلاک شوند، همانجا در باغ خمي نهادند و آبِ آن انگور بگرفتند، و خم پر کردند، و باغبان را فرمود هر چه بينی مرا خبر کن، و باز گشتند، چون شيره در خم بجوش آمد باغبان بيامد، و شاه را گفت شيره همچون ديگ بی آتش ميجوشد بنرمی ؟ اندازد (تير مياندازد: تير زَنَد بی کمان و سخت بکوشد (منوچهری). ياداشتهای آقای دهخدا) گفت چون بيارامد مرا آگاه کن، باغبان روزی ديد صافی و روشن شده چون ياقوتِ سرخ ميتافت، و آراميده شد، در حال شاه را خبر کرد، شاه با داناآن حاضر شدند، همگان در رنگِ صافیِ او خيره بماندند، و گفتند مقصود و فايده از اين درخت اينست اما ندانيم که زهر است يا پادزهر، پس بر آن نهادند که مردي خوني در را از زندان بيارند، و ازين شربتي بدو دهند، تا چه پديدار آيد، چنان کردند، و شربتي ازين بخوني دادند، چون بخورد اندکي روی ترش کرد، گفتند ديگر خواهی؟ گفت بلی، شربتي ديگر بدو دادند، در طرب کردن و سرود گفتن و ... و کچول کردن آمد، و شکوهِ پادشاه در چشمش سبک شد، و گفت يک شربت ديگر بدهيد، پس هرچه خواهيد بمن بکنيد، که مردان مرگ را زاده اند، پس شربتِ سوم بدو دادند، بخورد و سرش گرانشد و بخفت، و تا روزِ ديگر بهوش نيامد، چون بهوش آمد پيشِ ملک آوردندش، ازو پرسيدند که آن چه بود که ديروز خوردی، و خويشتن را چون ميديدی؟ گفت نميدانم که چه ميخوردم، اما خوش بود، کاشکي امروز سه قدح ديگر از آن بيافتمی، نخستين قدح بدشخواری خوردم که تلخ مزه بود، چون در معدهام قرار گرفت طبعم آرزوی ديگر کرد، چون دوم قدح بخوردم نشاطي و طربي در دلِ من آمد که شرم از چشمِ من برفت، و جهان پيشِ من سبک آمد، پنداشتم ميانِ من و شاه هيچ فرقي نيست، و غمِ جهان بردلِ من فراموش گشت، و سوم قدح بخوردم بخواب خوش در شدم، شاه ويرا آزاد کرد از گناهي که کرده بود. بدين سبب همهی داناآن متفق گشتند که هيچ نعمتي بهتر و بزرگوارتر از شراب نيست، از بهر آنک در هيچ طعامي و ميوهای اين هنر و خاصيتي نيست که در شرابست، شاه شميران را معلوم شد شرابخوردن، و بزم نهادن آئين آورد، و بعد از آن هم از شراب رودها بساختند (مراد از رود بمعنی ساز و آلت طربست – معهذا ممکنست طواب (سرودها) باشد. (مينوی)) و نواها زدند، و آن باغ که درو تخمِ انگور بکشتند هنوز برجاست، آن را بهراة غوره (عوره يا عورج (معرب) نام قريهای بوده است بر درِ شهرِ هرات. معجم البلدان نوروزنامه و حواشي) ميخوانند و بر در شهرست، و چنين گويند که نهالِ انگور از هراة بهمهی جهان پراگند (مويد انتشارِ مو از فلات ايران بساير اقطار جهان میباشد.) چندان انگور که بهراة باشد بهيچ شهري و ولايتي نباشد، چنانک زيادت از صد گونه انگور را نام بر سرِ زبان بگويند و فضيلت شراب بسيار است.»
نوروزنامه - کتابي است به فارسیِ بسيار شيرين و استوار و خوش سبک، که منسوب است به خواجه امام ابولفتح عمر بن ابراهيم اخيام (اوالخيامي) النيشابوري از مشاهير حکما و رياضيين اواخرِ قرنِ پنجم و اوايلِ قرنِ ششمِ هجری که تاريخِ وفاتِ او را بين سنين ۵۰۸ - ۵۳۰ داشته اند (حواشي چهار مقاله، ص ۲۲۰، طبعِ ليدن) و بعضي ديگر هم مولدش را در قريهی «بسنک» من توابعِ استرآباد شمرده اند (رباعياتِ خيام، نسخهی خطي متعلق به آقای همائی) – ديگری هم مولدِ او را قريهی «شمشاد» از توابعِ بلخ دانسته است. و از تاريخِ فاضل محمد شهرزوري معلوم میشود که مولدِ وی در نيشابور بوده است و آباءِ وی نيز نيشابوري بوده اند. (رک: حواشیِ چهار مقاله، ص ۲۱۹. تصحيحِ مجتبی مينوئی)
- سبک شناسی، نوشتهی شادروان محمد تقی بهار (ملک الشعرا)، جلد دوم، چاپِ دوم ۱۳۳۷، موسسهی چاپ و انتشاراتِ اميرکبير.