سه شنبه، ۳ مهر ۱۳۵۹۰

دوبيت از فردوسی

چنين است رسم سرای سپنج
يکی زو تن آسان و ديگر به رنج
برين و برآن روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد

يكشنبه، ۱۱ شهريور ۱۳۵۹۰

ببينم می‌توانم برگردم؟

خيلی زمان گذشته است و من چيزی در وب‌لاگم ننوشته ام. خوب است که اينجا فيلْ+تِر است و بازديد کننده‌ی زيادی ندارد، مگرنه بسيار بدتر می‌شد.

پيشامدهای زيادی را پشتِ سر گذاشته ام. خوب و کمی بد. ديوانگی‌هايی که مايه خنده و شادی می‌شوند. گاهی می‌انديشم که زندگی چه بيهوده است و گاهی براستی از هر نفسی که می‌کشم، از اينکه می‌توانم در اين جهان زندگی کنم در پوست خود نمی‌گنجم. آدمی است ديگر!

بنا به برخی رويکردها بنا دارم که دور و ورِ نوشته‌های سياسی نچرخم. زمانی که می‌بينی همه تنها غر می‌زنند و غر می‌زنند و سپس درمی‌يابی که خود تو هم يکی از همان‌ها هستی؛ کسی که هيچ کاری نمی‌کند و تنها از روی ناتوانی بد و بيراه می‌گويد. شايد.

تا زمانی که نگرانِ اندازه‌ی نان و قيمتِ فلان چيز و يا دفتر و کتابِ حکومتی هستيم، زندگی همين است. از آن لذت ببريم. بويژه که با صد ليتر سهميه‌ی بنزينِ کوپنی آن هم به گونه‌ی نوين، بايد بيشتر خوشحال باشيم. تنها نبايد زياد جفتک پرانی کنيم، نکند همين کاه و يونجه را قطع کنند!

سايه شومِ جنگ هم بی خيال...

پنجشنبه، ۳۰ فروردين ۱۳۵۹۰

دو بيت از حافظ

سزدم چو ابر بهمن که برين چمن بگريم
طرب آشيان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

شنبه، ۷ بهمن ۱۳۵۸۹

اون که رفته اينجاست

با اينکه برنامه‌ای هست که با آن می‌توانم وب‌لاگم را به روز کنم، بيشتر دوست دارم از راهِ خودِ صفحه‌ی ويرايشِ برنامه‌ی «ام تی» اين کار را انجام بدهم. لذتی بسيار زياد دارد.

تا ببينيم اين دريوزگان با اين فيلْ+تِر بازی‌ها چه را می‌خواهند برسانند؟ حماقت‌شان را يا پليدیِ انکار ناشدنی‌شان را...

دوشنبه، ۴ دی ۱۳۵۸۹

شبِ چله

شبِ چله هم آمد و رفت و اين جا همچنان بی هيچ جنبشی در تکاپویِ پر شتابِ اينترنت گوشه‌ای وا مانده است.

اين را همينجوری نوشتم. چيزی را دارم آزمايش می‌کنم.

يكشنبه، ۳۰ مهر ۱۳۵۸۹

مهر - هتيت‌ها

هاتي‌ها Hatti که امروزه هتيت Hethit [Hittites] ناميده می‌شوند - در آغازِ هزاره‌ی دويم پيش از ميلاد، مردمي آريايی نژادِ روشن پوستِ نيايشگرِ آفتاب (مظهرِ ايزدِ مهر) از راهِ قفقاز به آسيای کوچک سرازير شدند. اينان کم کم آسيایِ کوچک را به زيرِ فرمانِ خود در آوردند و در سده‌ی هفدهمِ پيش از ميلاد کشورِ خود را در آسيایِ کوچک به اندازه‌ای گسترش دادند که در جنوب با کشورِ بزرگِ بابل و مصر هم مرز گرديدند.

هتيت‌ها پيوسته به بابل دست اندازی می‌کردند. مردمِ بابل از اين يورشگران می‌ترسيدند و آنها را آفتاب پرست می‌دانستند و «بربر» می‌ناميدند، زيرا هتيت‌ها آفتاب (مظهرِ ايزدِ مهر) را گرامی می‌داشتند و نيايش می‌کردند.

ادامه‌ی «مهر - هتيت‌ها»

سه شنبه، ۱۸ مهر ۱۳۵۸۹

گفتگو يا ستيز

اين را می‌نويسم تا نوشته باشم. شنبه و دوشنبه هم نشد چيزی بنويسم. باز دارم تنبل می‌شوم.

چند روز است دارم اين گفتگویِ ملکوت و نيلگون (چون زمانه از ام تی بهره می‌برد و به تارنمای آن پيوند نداده و نمی‌دانم آيا نسخه‌ای که برای آن به کار رفته خريداری شده است يا نه، پيوندِ نوشته‌ی نيلگون را نمی‌گذارم. در نوشته‌ی ملکوت پيوند به آن هست. اين هم احتياطِ واجب.) را می‌خوانم. با کوششي زياد. نمی‌دانم چرا برخي‌ها دوست دارند سخنانِ ساده را بپيچانند تا برای دريافتِ آنچه می‌خواهند بگويند نياز به يک ميرزا بنويسِ هم خطِ خودشان پيدا کرد؟

ببينيم انجامِ گفتگو يا کتک کاری پنهان چه خواهد شد. :)

اين هم از امروز.





Stylesheet

Show/Hid Images

Language

Creative Commons License
This weblog is licensed under a
Creative Commons License.
Powered by
Movable Type 3.34